|
چند وقت پیش ساعت حدود دو بعد از ظهر سوار یک تاکسی شدم ... مسیری که می خواستم بروم از مسیرهای بسیار پر ترافیک بود. خانوم قوی و بزرگی ! سمت چپم نشسته بود و آقای هیزی سمت راستم بود ... وقتی بلاخره موفق شدم که به مرد دست راستی حالی کنم که علاقه ای ندارم پای چپش رو به پای راستم بزند و کمی آرام شده بودم ، خانم قوی سمت چپم تصمیم گرفت به فروغ جون زنگ بزن و شروع به شماره گرفتن با موبایلش کرد. بعد از دو ، سه بار شماره ی غلط گرفتن و هوار کشیدن توی ان گوشی کوچک! فهمید شماره ای که می گیرد غلط است ... بنابراین با دست راستش شروع کرد به گشتن دنبال شماره تلفن توی کیفش به طوریکه آرنجش دقیقا توی دهن من بود ! دو، سه دقیقه ای گشت و شماره را پیدا نکرد و تصمیم گرفت که یک شماره ی دیگر را امتحان کند ... ولی خوب یادش نبود و دوباره اشتباه گرفته بود ! دوباره دستش را کرد توی کیف کذاییش و همان پوزیشن آرنج در دهان بغلی ! رو برای پنج دقیقه اجرا کرد و درست در همین وقت بود که راننده همراه با چند فحش آب نکشیده که مربوط به خانم ها میشد! ترمز زد و دهن من محکم خورد به آرنج خانومه! و همینجا بود که خانم محترم با چنان غضبی به من نگاه کرد که من درد لثه هایم یادم رفت ! و بعد از چند ثانیه گیجی ناشی ازضربه یهو احساس کردم دلم می خواهد با او دعوا کنم ، حتی در گوشش بزنم! و خوب من اصلا از آن دسته ادم هایی نیستم که از دست موتور سوارها، راننده های وحشی تاکسی یا وانت مزداهای آبی یا حتی آدم های فضول و پرحرف عصبانی بشوم ... من عموما آدمی هستم کول ! و تا قبل از این لحظه اگر می گفت ببخشید، کاملا با یه لبخند پت و پهن ! می گفتم خواهش می کنم که دستتان توی حلقم است! اصلا حلق خودتان است ! ولی وقتی آن نگاه شرربار رابه من کرد! یهو عین تام (گربهه!) دیدم دارم قل قل می جوشم و قرمز می شوم! برای خودم هم حتی این حس وحشیانه خیلی جدید بود! ... خلاصه سرتان را درد نیاورم ! من نرسیده به مقصدم از تاکسی پیاده شدم ! و در عوض بین من و او کتک کاری اتفاق نیافتاد! البته منطقی هم نبود ! چون من حتی اگر به حس جدید گودزیلایی خودم بها می دادم کتک می خوردم !!! خلاصه پیاده شدم و مجددا توی صف تاکسی ایستادم ، یک زوجی توی صف بودند جلوی من. من به جرات می توانم بگویم کسی را دور و برشان نمی دیدند. خیلی خوب بود.همین طور ایستاده بودند، آرام آرام خودشان را به هم می مالیدند. نه که دستی و شانه ای ها. کار به زانو ها و پاها و گردن و ... کشیده بود توی صف. من اول یک کمی جا خوردم. آدمی هستم ندیده!! که معاشقه ی غریبه ها به صورت لایو خیلی کم دیده ام . بعد می دانید یک جوری بود کلن. هی با خودم می گفتم ای وای! نگیرنتون. چرا نمی ترسین شما. از دماغتون در نیاد. مغزم اول کشش نداشت برای حرکاتشان اصلن. بعد کم کم توانستم توجیه کنم. کم کم دیدم خب چه خوب واقعن.دمشان گرم اصلن. بعد از آنجا که خیلی خوش گذشت. می دانید توجیه من ازشان تازه به وصال هم رسیده بود. یعنی دیدید آقای هدایت خان نوشتند که لب هاش انگارتازه از بوسه ی گرم فیلانی جدا شده بود اما انگار هنوز سیر نشده بود. دقیقن همان حالت. تشنه ی هم بودند. خیلی. بعد من مثل شتر! آرزو می کردم توی تاکسی اینها بنشینم بفهمم به هم چی می گویند. بعد آها! همین طور که توی صف بودیم یک ماشینی آمد. یک آهنگ دامبولی با صدای بلندپخش می کرد. یعنی من که رقص بلد نیستم چنان قرم گرفته بود که یک هو به این فکر افتاده بودم که الان همه آدم های صف کمر همدیگر را بگیرند و از این مدل قرهای قطاری بدهند خیلی هم بیراه نیست. خیلی هم بخندیم شاید. آخر مگر می شد آدم دلش نخواهد برقصد با این لامصب. نشان به آن نشان که ترافیک هم بود. آقای دامبولی همان طور ایستاده بود و فکر کمر ما را نمی کرد که علی رغم خستگی فراوان قرها در خود نهفته داشت و لحظه به لحظه مهارش سخت تر می شد! پرت نشوم از ماجرا، تاکسی آمد و ما سه تا عقب نشستیم. همچین که آمدم خودم را پهلوشان جاساز کنم که هم صدا بشنوم هم تصویر داشته باشم، آقا کیفش را گذاشت میان من و خودش. نمی دانم واقعن چه فکری با خودش کرد. شاید می خواست آزاد باشد.نمی دانم . چون آخر من هیچ کار بدی نکرده بودم که بخواهد بینمان کیف بگذارد. حالا داشتم پهن می شدم از خنده به خاطر این حرکت که نمی دانید. بگذریم دردسرتان ندهم، تا خود خانه مان من هی سعی می کردم خودم را بهشان نزدیک کنم که بشنوم به هم چه می گویند. یعنی از خودم یه احمقی درست کرده بودم که نمی دانید و خوشمزه اش این جا بود که مطمئن شدم تازه به وصال هم رسیدند. نمی دانم بگویم از کجا این را فهمیدم. شاید از این جا که برای هم نو بودند و هی همه چیز را برای هم توضیح می دادند ولی آدمی که مدتی است به وصال رسیده، کد درست کرده برا همه چیز. اشاره ی سر و چشم گاهی برای طرف کافی ست که بفهمد کی را می گویی ... کدام حالت را. کی را . کجارا . بعد بهتان می گویم که نمی توانستند هم را ول کنند، اصلن نمی دانید چی می گویم ها. یعنی من شهوت به این خالصی ندیده بودم :)) ! یعنی هر بار دختر جم می خورد به خودم می گفتم الان است که در یک حرکت ناگهانی بنشیند روی پای پسر و ( برو آقا تجمع نکن. خانواده نشسته) خیلی خوش گذشت خلاصه. خودتان را در ماچ مردم شریک بدانید. بعله آقا. نخوردیم ماچ تاکسی دیدیم دست مردم. بعله. + برای پست قبلی کامنت خصوصی فرستونده بودین که آدمها ديگه با ديدن اين چيزا مي ترسن ازدواج كنن.و خواسته بودین چيزهاي شادي روي بنویسم و... باید بگم دست خودم نیست این پراکنده گفتن ها، زندگیم این روزها بدون مشورت بامن بشدت تغییر می کند. سردی اینجا رو به گرمی خودتان ببخشید. :)
امروز میهمانی داشتیم .یکی از دوستانی که بخشی از حیطه ی کاریش مربوط به بهزیستی ست آمده بود . من با دخترش دوستم. چهره ی گرفته ی ِ دوستم و مهم تر از آن اشکهای مادرش که آرام با گوشه ی روسری اش پاک میکرد، باعث شد دلیلش را بپرسم. « امروز دختر متولد هفتاد و پنجی را به بهزیستی آوردند که دوران بچه گی اَش را هم در همین بهزیستی گذرانده بود. مادر نداشت و پدرش مردی روانی بود. در زمان طفولیت که به این مرکز منتقل شد، آثار شکنجه های پدر، مث ِ داغ کردن و نشاندن بچه روی بخاری و کبودی های وخیم، روی بدنش دل ِ آدم را بدرد می آورد. . امروز هم که پس از سالها دوباره به این مرکز فرستاده شده ، هفت ماهه از پدرش باردار است » جا خورده بودم. شوک شده بودم . حتا بعد از رفتنشان ، به حال و روز آن دختر فکر میکردم ... و به جریانی به نام بی عدالتی پدر آسمانی. و این باعث شد تصمیم بگیرم این پست را از طرف ِ آن دختر اینجا بنویسم. « حالم دارد به هم میخورد . همه ی ایمانم رو به زوال است » بودی و هستی و پیوسته گوش می کنی. حرفهایی برای گفتن دارم. اما می تونی مث ِ همیشه چشمهایت را ببندی و گوشهایت را از عدم پر کنی. و اما حرفهایم !!! از جنس کفرند. از آن دسته حرفهایی که سر تعظیم در برابرت فرود نخواهند آورد. تلخند و نیشدار. از تنگنای سینه، بیتاب ِ گفته اند. مث ِ زبانه های شعله ی جهنمی که برایم ساختی ، بی قرارند و کلماتش هر کدام نمود قصور تواَند؛ ای پدر! تو هم گمشده ای داری. مث ِ تمامی انسانهایی که پس از اولین دمیدن روحت و آخرین کرنش فرشتگانت گم کردی. انسانهایی که نامت را چون عروسکان مسخ شده، ورد زبانشان کرده اند. چه فاحشانه تبعیض می گذاری !!! چه سخاوتمندانه فقر می بخشی ای غنی مطلق !!! همه سهمت از کنارم بودن، نیستی شد. سقف هستی تو از انبوه کفر فراموش شدگانت، زرد و غبار آلود شده و تو ، همچنان در ابدیت مجهولت تنها مانده ای و هزاران چشم به راه ِ اراده ات ... پ.ن : دلم هوای کودکی اَم را کرد و رفتم دَر صندوقی را که خاطرات ِ آن دوران را در ته ِ آن پیچیده بودم، باز کردم.
تو خوابیدی، جهان خوابه... تماشا کن سکوت تو ، عجب عمقی به شب داده... - جانم! + سلام - سلام، خوبی؟ + مرسی خوبم! تو خوبی؟ چه خبرا؟ . . . [خمیازه کشید!] - خوابت میاد؟ + اوهوم! خیلــــــــــــــی ـ میخوای بخوابی؟ + وقت برای خوابیدن زیاده... - مرسی! خنده ات میگیره از حرفهام ... میگم یه چیزی میخوام بگم... میگی بگو .. میگم خیلی اذیتت کردم خودم میدونم ... می خندی ... میگی خب؟ ... میگم ازم دلگیر نباش ... میگی نیستم ... میگم پس زود باش از دلم در بیار!!!!! .. می خندیم ... میگم خب یه چیزی بهم بگو ... یه بارم چیزی بهم نگفتی ... میگی بیخیال گذشت رفت ... میگم شرمندم... بعضی ها حرفهای قشنگی می زنن ... مثل تو که حرف هات آنقدر قشنگ ِ که آدمو می بره توی فکر ... شاید هم یک جمله ی خیلی ساده رو آنقدر محکم می گی و آنقدر عمیقا قبولش داری که این طور بنظر می رسه... می گی:" آره، ممکنه دنيات بدونه من قشنگيشو از دست بده! اما بدون که من بدون ِ تو دنیایی ندارم "... و این جمله رو یک جور خاصی می گی که هر دختردیگه ای بود قند تو دلش آب میشد ... حرفهایی که میزنه رو قبول داره... عمیقا و از ته قلب.. می دونی ... تو برای من آنقدر عزیز و محترمی ... آنقدر عزیز و محترمی که نمی تونم قبولت کنم ... می خوام همین طور عزیز بمونی ... همین قدر دوست داشتنی ... همین قدر دلنشین ... دلم می خواد همین طور دور بمونی و من همینطور از دور ببینمت ... میترسم بیایی نزدیک و من همه چی رو بریزم بهم... هیچ کس نمیتونه از نبودنت مثل من غصه بخوره ... هیچ کس نمی تونه ...آخه تو برای من جور ِ دیگه ای بودی ... جوری که هیچ کس برام نبود ... بگذریم - نمی خوای بخوابی؟ + نه هنوز! - بخواب دیگه خوابت می پره ها! [دارم فکر میکنم از همین الان چه همه دلم تنگ شد برات که :)] +شبت بخیر عزیزم. - شب تو هم بخیر ....
+ بعضی از آدم ها هستن در زندگانی ..... اممم نُچچچ + بعضی آدم ها حضورشون این جوریه که ... نتچ .. اصلا هر آدمی در زندگی باید " مسافر" خودش رو داشته باشه اوهوم اوهوم :)) بعد من الان کلی شادمه بعد از یه عالم وقت غصه داری . ماچ ماچ هم :-*
لطفا فشار ندهید . . .
ژاپن : من پدر و مادرم را بسیار دوست دارم انگلستان : من میدوم امریکا : من فوتبال بازی می کنم ایتالیا : من کار می کنم اسرائیل : من با دشمن می جنگم ایران : بابا آب داد! من؟!! من؟!! من؟!! و من هنوز گاهی از خودم عقب ترم!
سرش را همانطور که کج میکند تا بوی ِ عطر شیرینم را نفس بکشد، با یک بوسـه ی شهوت زا من را هم با خود به همان خلسه ای میبرد که تحریکش کرده.میگوید " شنیدن صدایت وسوسه انگیز است " ... نفسش داغ داغ روی پوست ِ گردنم می خورد و گر می گیرم. چشمهایم را می بندم تا بوسه ی مرطوبش روی لبهایم بنشیند. در آستانه ی مسخ مردانگی اش سرم را روی پاهایش میگذارم تا خودم را به او سپرده باشم . انگشتش را به پیشانی ام میزند و میگوید " با یک تانگو یِ هات موافقی؟ " ... ناگزیر دستانش را که به طرفم دراز کرده میگیرم. تو، من ، تاریکی و ... پ.ن : او ، من ، تاریکی، کنار گوشم زمزمه میکند " تو آهنگی هستی که من برای سرودنش ، از نفس هایم بی قرار ترم ... نگاهی که هر لحظه چشم انتظارم تا ببینمش ... سکوتی که با بازی بعد از ظهر کودکانه ای، از خواب بیدارش میکنم تا نعره ای شود در رگهای روح شناورم ... "
+ آخ که چقدر خوبست دیگر این قیچی سانسور دستم نیست. اینجا مث ِ اتاقهای زیر شیروانی دنج ِ دنج است.
احساس میکنم دارم یکی از مزخرف ترین متن های زندگیمو می نویسم ولی می خوام ادامه بدم. چون کلی وقته که همینجوری خواستم بنویسم و نیومده. منم بی خیال شدم که خودش بیاد بعد دیدم نه اینجوری نمیشه! حالا نشستم الکی تایپ میکنم ببینم تا کجا ادامه پیدا میکنه. ای من ِ جغدینه، به کجا چنین شتابان اون وَخ ، با این راه سرتاسر ترکستان؟؟ وقتی درونت یه آجیل درهم مسخره ریخته و نمیتونی هی بشینی پسته و بادوم و فلانشو جدا کنی ، خب باید مشت مشت بخوری بره دیگه!! در زندگی چیزهایی هست که وقتی بهشون میرسی ، چون قبلا بارها و بارها و بارها و بارها بهشون رسیدی، بهت یه حالتی دست میده که در علوم بهش میگن تهوع که مشخصا نمی تونه حق مطلب رو به اندازه ی واژه ی عق ادا کنه. این حالت موقعی اتفاق می افته که یه نفر خانوم ایکس برای مثال، در چند متری شما حضور داره که بی وقفه و بی خستگی در حال دنبال کردن زندگانی شخصی دیگرانه و شما هی میخوای بری بگی " خانوم ایکس عزیز، من تقاضا میکنم، تویي كه هوار ميكشي راهنمايي كردن هات رو .. نصيحت كردن هات رو، خودت که در نهان ..." می شینی یه گوشه، و سوت میزنی که " خب بذار هر طور میخواد زندگی کنه"، و بعد در بحرانی ترین لحظات که شاهد در هم کوبیده شدن و خون و خونریزی هستی، عذاب وجدان میشی و میری جلو که دست خانوم ایکسو نگه داری ولی عمرا بتونی و اینجاست که شاعر میگه" اگر شکستی از خود شکستی" و تو فقط دچارهمون تهوع مذکور میشی، اینجاست که نه میتونی بگی " گور پدر خانوم ایکسم کرده" و بری، نه میتونی بمونی و این ویار رو تحمل کنی. این یعنی فلاکت اجتناب ناپذیر زندگی! گفته بودم زندگی یه وقتهایی میشه عین خاله بازی زمان بچگیمون!؟ اجي بازي های توي نت منو ياده خاله بازي هاي كودكانه دوران كودكيمون ميندازه، ولی میدونی چیه؟ خوبيه خاله بازي ها به این بود که..هر چند كودكانه بود ..ولي عاري از هر گونه شبهه و ايراد بود :) *** + گاهی ما آدم ها یادمون میره آدم های دیگه رو فقط تا جایی که بهمون اجازه میدن نگاه کنیم. به محض اینکه یه لبخند دوستانه میندازن بهمون، جوگیر میشیم و زل میزنیم به طرف، با کنجکاوی تمام سعی می کنیم تمام جوانبش رو ورنداز کنیم و سرمون رو توی هر سوراخ سنبه ی زندگی ش فرو کنیم به اعتبار همون یک لبخند. کسی هم نیست بزنه رو شونه مون که " اوهوی ، گازشو ول کن عمو، یواشتر" حکایت منو شماست دوست عزیز!!!! + غرض دوست من ! صحنه هایی هست که می خواهیم از دیدنشان فرار کنیم. رسالت شما دوست عزیز و گرامی این نیست که دست ما را بگیری و ببری تا ببینیم. گیرم من بخواهم همان ته مانده های یادهای خوبم از چیزی را نگه دارم. گیرم من بخواهم پنهان شوم به هفت سوراخ تا در معرض بی رحمی امروز زندگیم نباشم. لازم است من را ببری تا زشت ترین گوشه ها و جزئیات جبار امروز زندگی را نشانم بدهی؟ وقتی یکی میخواهد گوش هایش را بگیرد و آواز بلندی بخواند تا خیلی صداها را نشنود، دخالت نکنید. شاید بهتر باشد تا گوش هایش را بگیرید.نشنود.نبیند...بگذارید همان قدر بشنود که ظرفیتش را دارد ... مسلما آزار که ندارید. دارید!؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ میگم ۱: کامنتهایی که نویسنده ش مجهوله نخوونده حدف میشه پس لطفا با عناوین مختلف زحمت نکشید کامنتهای بی ربط بذارین برام جالب نیست بدونم یه ناشناس چیکار میکنه و احساسش نسبت به من چیه! میگم ۲: منصرف شدم! میگم ۳: ... یعنی موندم چطوریه که انقدر تاثیر پذیرن بعضیا ... شایدم اسمش تاثیر پذیری نباشه ... شایدم تاثير پذيري فقط مختص دادشی ها هستش ... نمیدونم چیه ...کلن موندم تو کار آدما ... میگم ۴(چند روز بعد): چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم / تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود!!!
کلاغ پر این صدای بال کلاغ های تهرانی ست. کلاغ پر! کلاغ پر! سکنه ی محترم تهران کلاغ پر! جدی جدی کلاغ پر! شوخی نیست اصلا کلاغ پر! کلاغ پوست کلفت پر! بسه دیگه. دانشمندان جانوار شناس میگن کلاغ جزو پوست کلفت ترین موجودات رو زمینه. نشون به اون نشون که سن خیلیاشون از ما آدما بیشتر میشه. کلاغ خونه ی مادر بزرگه رو که یادتونه؟ سنش از مادر بزرگه هم بیشتر بود. شک داری؟ از من بپرس دیگه. مگه من حرف الکی هم میزنم ؟ یادش بخیر سن شما که قد نمیده ولی قدیم ترا تو کوچه باغای طهران پره قناری و مرغ عشق و . . . آخی! وقتی بارون میزد بوی خاک میپیچید تو طهران و کلی سر حال میومدی. از تو کوچه ها که رد میشدی درختا آویزون بود سراشون تو کوچه و یه عالمه شاعرانه بود قدم زدن تو کوچه ها. تو همین شمال طهران اونقد باغ زیاد بود که عده ای واسه تمرین آواز میرفتن اونجا و میخوندن. من که زیاد چیزی یادم نیست. اینایی که میگم از پدر بزرگم شنیده بودم ولی خداییش همون سه چهار سالگیمو که یادم میاد بازم اینجوری نبود اینجا. صدای یاکریمارو یادمه - اون موقع بهشون میگفتم :"تقی کو کو" - که دم صب میخوندن.اما الآن چی؟ دلمون خوشه به کفتر چاهیا و چند تا کلاغی که مونده تو تهران. کمی اغراق آمیزه ولی بزارین بگم اینا تنها پرنده های این روزای شهرمونن. تازه کلاغا هم که دارن کوچ میکنن از تهران. ما کجا بریم؟ دلمون بدون درخت و بدون پرنده ها میگره. نمیدونم چجوری زنده ایم واقعا. این کفتر چاهیا هم که جون ندارن. نا ندارن بپرن یکم. میگما مگه حیونا هم درگیر زندگی ماشینی میشن؟ کبوتر نامه بر؟ تو باورت میشه یه کبوتر حال و حوصله ی یه سفر طولانی رو داشته باشه. نمیدونم چی می خوام بگم. فقط دوس دارم همه ی کلاغا کوچ نکن. پرواز را به خاطر بسپار ، کلاغ هم رفتنی است. پ.ن: اونقد کیف میده بچه تر از خودمون رو گیر بیاریم و به زور باهاشون کلاغ پر بازی کنیم. :) یادتون نره که بازیای بچگیتون رو به همه بچه ترا یاد بدین.
سین : بریم سراغ سوال قبل خوابتون. دوست یه خانمی از تهران پرسیدن که . . . دختری هستم عاشق، البته الان فارغم. یک سال قبل عشقمو در تیمارستان یافتم. از ارادتمندان شما هم هست دکتر! خلاصه من دیدم و عاشقش شدم، خیلی دوسم داره،اصلنم دیوونه نیست (بی ادبی نباشه به محضرتون) خودش میگه وقتی منو دیده دیوونه تر هم شده! خلاصه که همه جوره عاشقشم. اطرافیان هم وقتی اینقدر مارو علاقمند می بینند با حالت خاصی میگن: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!!! اما هنوزازدواج نکردیم. آخه اونقدر بیماری اش حاد شده که قراره به تیمارستان دیگری واقع در بروسلس منتقلش کنند.دکتر اون طاقت دوری منو نداره، اگه بزنه خودشو بکشه من چیکار کنم؟ دکتر یه راهی جلو پام بذار، نذار عشقمو از دست بدم! دکتر دارم دیوونه میشم. جیم : تا بحال فکر کردین این اطرافیان چقدر حق دارن؟ عرض کنم که همه اونایی که اون تو هستن همین رو میگن! "اصلا دیونه نیستیم" اما خوب هستن. همین مریضی خودتون رو شما دقت کن! اولش میگه عاشقم که بعدش میگه الآن فارغم بعدش ته سوال نگرانه عشقش رو از دست بده! جالب تر اینکه بنده خدا خودش معترفه که دیونه بوده و الآن میگه دیونه تر شده که بازم این دوستشون میگه خلاصه آره! من واقعا از این که هنوز ازدواجی صورت نگرفته خیلی خوشحالم. بیشتر برای مریض بروسلسیمون چون واقعا گناه داره بنده خدا. بنده یه جوک خاطره یادم اومد . . . تو یکی از بازدید ها یه آقایی بود که بلند بلند داد میزد نیلوفر! نیلوفر! پرسیدیم چی شده؟ گفتن این اقاهه عاشقه نیلوفر بوده بهش ندادن. یه ذره رفتیم جلو تردیدم یه مرده صد درجه بد تر از اون اولیه داد میزنه نیلوفر! نیلووووووووفر! که بنده خدا رو بسته بودنش با زنجیر. پرسیدیم این چشه؟ گفتن این شوهر نیلوفره! . . . الآن دقیقا همین حالته! اصولا به نظر من هرکسی که خودش رو میکشه درواقع یک احمق رو از روی زمین کم میکنه که البته نباید بذاریم کم کنه. بعدش چرا این ایرانیه عاشق اون خارجیه س بعدش اون بروسلسیه خودش رو میکشه؟ بعد اصلا مگه من به عنوان یه دکتر کجای پیازم که من نذارم؟ عرض کنم که این دوستانمون باید بعد از درمان به این چیزا فکر کنن. حتی درمورد اعتیاد هم. ما یه موردی داشتیم که دختره با یه پسر معتادی ازدواج کرد که ترکش بده دیدیم خودش هم معتاد شد! الآن هم بهتره اول بذارین حال هردوتون خوب بشه بعدن در مورد این موضوع بحث کنیم. با دکاتیر موجود درتیمارستان حتما صحبت کنین. آب که از سرمون گذشته دوست دارین در مورد مرغ همسایه توضیح بدم بازم؟
سین : یه کلاغ عاشقی پرسیدن که . . . یه دختر پسری که قبل از ازدواج از روی خجالت یا شرم و حیا ی افراطی نظرشون رو نسبت به بعضی از مسائل زناشویی بعد از ازدواج با هم در میون نمیگزارن و کلن صفر کیلومترن فکر نمیکنید بعد از ازدواج دچار مشکل میشن ؟! به نظر شما اصلا این درسته؟؟آخه من یه جایی خوندم یه حدیثی بود دقیقا خودش یادم نیست از امام علی بود که جوانایی که قصد ازدواج دارن باید حتما در این مورد با هم حرف بزنن سوال دیگه مهمترین فاکتور ازدواج چه چیزایی میتونه باشه؟! از کجا بفهمیم طرف از نظر احساسی صادقه به خصوص اگه مرد باشه؟ مادیات چقدر مهمه نظر شخصیتون دکتر بگید؟ یه دختر خوب از نظر یه مرد خوب چه مشخصاتی باید داشته باشه؟! چطوری باید عشقمون رو حفظ کنیم؟! جیم : خیلی به نکات خوبی اشاره کردن این دوستمون. اصولا اون زمانی که ما ازدواج کردیم اصلا این چیزا حل شده بود. دقیقا اینایی که واسه ما خاطرس الآن سواله شماس. زن و شوهر قبل این که زن و شوهر بشن اصلا زن و شوهر نیستن! این نکته رو نباید یادمون بره! این که شرم و حیا تا چه مرزی افراطیه "آدم از املای این کلمه ها میترسه" هم برمیگرده به فرهنگ اما اصلا حدیث داریم زن روز خواستگاری لباس توری بپوشه که خلاصه مرده آره! این صحبتارم میتونن غیر مستقیم بپرسن. الآن یه سری فرم دارم که بدیم جفتشون پر کنن بعدش کاغذاشون رو عوض کنن ببینن چقدر با هم تفاهم دارن. اصولا به نظر من درست نیست همه چیز رو قبل از زن و شوهر شدن بدونن که کیفش از بین نره! اگر بعدش بدونن زندگیشون بپاشه خیلی هیجانی تره! مهم ترین فاکتور ازدواج همیشه بستگی به نوع بینش طرفین داره. الآن اگر کشاف العشق بود میگفت مهمش عشقه! اما روانمغزیان ممکنه بگه یه دختر خوشگلی که پولدار باشه و واست بمیره بهترین انتخابه که در اون صورتم اگر همچین کسی رو پیدا کنه زنش اجازه نمیده! در کل مهم ترین معیار فرق میکنه. بستگی داره آدم ماتریالیست باشه ، امپرسیونیسم باشه ، کومونیسم باشه ، نهیلیسم باشه . . . اینا میشه که ببینی اصلا هدفت از ازدواج چیه که ببینی فاکتور مهمه کدومه. اصولا مردا همه سرتا پا یه کرباسن. شما هیچ مردی رو نمیتونی پیدا کنی که همیشه صادق باشه. دستگاه دروغ سنج هم جواب نمیده حتی. ما یه رفیقی داشتیم که دست میذاشت رو قلبش حرف میزد میفهمیدیم که داره راست راست دروغ میگه. بعضیا دروغ که میگن کف دستشون عرق میکنه اما در کل خوبی که دارن آدما اینه که نمیشه ته دلشون رو خوند هیچوقت و این خودش جذابیت رابطه س. در کل من میگم ببین دلت چی میگه که اونم همیشه درست نمیگه! همدیگه رو امتحان کنین و... مادیات خیلی مهمه! الان من رو ببین اگر پول داشتم دیگه نمیرفتم آسایشگاه که! پرستارا رو میاوردم اینجا با هم دیگه خلاصه آره! اصولا هر چیزی که اولش پ داره مهمه. پول پراید پارتی پژو پیکان اینا خیلی مهمه. اما مادیات واسه کجای آدم مهمه؟ مسلما یه جاهایی اما نه همه جا. اون جایی که مهم نیست خلاصه اگر خودت روهم آره دیگه! بازم هرچی داشته باشی فایده نداره. خود من. الآن این همه پول دارم اما بازم باید برم آسایشگاه که پرستاره آره! سوال چرت بعدیتون خیلی به جاس. ما یه خاله جان خانمی داشتیم که هروقت میگفتیم فلانی با فلانی ازدواج کرده و اصلا به هم نمیان میفرمود : " خودشون با هم خوب باشن!" اینه که اگر مرد خوب چه تعریفی داره؟ مردی که مهربونه ، صادقه ، شعور داره ، اخلاق میفهمه ، خدا رو دوس داره ، زنش رو اهمیت میده که خوب زنشم همینجوری باشه که خودشون با هم خوبن. اما اگر مردی خوبه که خوش تیپه پول داره مد روزه که زنش اینجوری نیست که خودشون با هم خوب نیستن که. این که چطور باید عشق رو حفظ کردم خدا بیامرز کشاف العشق همیشه میگفت عشق مثل یه بوته گل سرخ میمونه که باید همیشه ازش مواظبت کنی. این سوالتون خیلی روانمغزی عمیق و وسیعی و من فقط تکذیب کنم یکی از پر فروش ترین کتابها رو به نام زنان مریخی و مردان ونوسی که خلاصه آره! اگر قراره اینجوری فکر کنیم که بریم گل بگیریم بره پی کارش عشق رو. اصولا دو تا تفکر وجود داره که یکیش تفکر اقیانوسیه یکیش تفکر زمینی. این زمینیا خودشون رو صخره میبینن. هرچقدر هم بهم نزدیک باشن بازم دو تا صخره ی جدان. کیف من. کتاب من. پاک کن من. مداد من. که خلاصه آره! اما تفکر اقیانوسی دو تا قطره آبه که بهم برسن میشه یه قطره آبه دیگه! اونقت میشه مشکلات ما. حرفای ما. نگاه ما. هدف ما. زندگی ما. واسه حفظ عشق باید جمله های ما رو بیشتر کنی. اقیانوسی باشی. این که فکر کنیم مال دو تا سیاره ایم شاید به درک متقابل کمک کنه اما به حفظش نمیکنه. اصولا ما کلا مال دو تا کهکشان جداییم راستش! سوالات خیلی جدی بود. دیگه انقدر سوال جدی نکنین. دلم میخواد مرغ همسایه رو توضیح بدم فقط :( ستاره : دکتر اعصاب نداریا! دستت درد نکنه واقعا! خیلی دمت گرم. |
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
Categories
دکتر روان مـغـزیــان |