|
... دلم یه پازل دو هزار تیکه میخواد مثل همون قبلی که با بابا ساختیمش ... به همون قشنگی ... به همون گندگی ... یه پازل گنده که موقع ساختنش بتونی خوب فکر کنی ... بتونی آخرش یه تصمیم بگیری ... بعد وقتی آخرین قطعه رو میزاری و پازل تکمیل میشه بری یکم عقب تر و نگاهش کنی و غرق لذت بشی ... که انگار یه معمای سخت حل کرده باشی ... که از اینکه تونستی حلش کنی پر بشی از انرژی ... عاشق درست کردن پازلم ... شاید چون میشه خوب فکر کرد .. خوب میشه فکر کرد ... مثل زندگی ما آدما می مونه ... ما خودمون باید قطعه ها رو بچینیم ... باید حواسمون رو حسابی جمع کنیم ... فقط کافیه درست فکر کنیم .. اون وقت آخرین قطعه رو که بزاری ... وقتی میبینی یه تصویر بی نقص جوی روت هست که با دستای خودت کنار هم چیدیشون غرق لذت می شی ... اوهوم، تو ... یک قطعه ارزشمند از پازل زندگی منی ... :* + وای برف !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می آیی ... به رسم دخترکان این سرزمین ... پارچه ی سبزی بسته ام دور درخت بید مجنون ... نظر آمدنت ... که اگر گره اش باز شود یعنی که ... حاجت گرفته ام ... توی دلم چیزی خواسته ام که از خواستنش ترسیده ام ... تو را ... تو را خواسته ام ... تو را که هیچ معلوم نیست کیستی ... دستانم یخ کرده بود ... توی عالمی مثل رویا ... مثل خواب ... مثل خیال ... آمده بودی ... شاهزاده ی من ... بی هیچ نشانی از شاهزادگی ... نه اسب سفیدی ... نه شمشیری ... نه قصر بزرگی ... آمده بودی ... خالی ِ خالی ... لبریز ِ لبریز ... آمده بودی تنهای تنها ... توی مشتت چیزی می درخشید ... آمده بودی ... از دورها ... خسته ی راه بودی و مشتاق دیدار ... توی مشتت چیزی می درخشید ... دستانم را گرفته بودی ... سرانگشتانم را بوسیده بودی... سردی دستانم توی گرمی دستهایت گم شده بود ... توی مشتت چیزی میدرخشید ... چیزی توی دستانم می تپید ... دلی می درخشید ... دلی می تپید ... توی چشم هایم اما شاهزاده ای نقش بسته بود ... بی اسب، بی قصر، بی شمشیر ... از نبودنت خسته شدم. نه اینکه بُریده باشم هاا، نه، ولی این کم بودنت، این نبودنت خسته ام کرده. گیج شدم. منگ شدم. خسته شدم.نه از تو که از این زندگی نکبت خسته شدم. از این آدمهایی که من و تو رو خسته کردند. از این آدمهایی که حرف من و تو رو نمی فهمند. از این معیارهای بی قد و بالا که میخوان من و تو رو هم به زور با اونها اندازه بزنند. تافته جدا بافته نیستیم ولی سرمون توی لاک ِ خودمون هست و نمی خواهیم ما رو هم با همون چوبی برونند که دیگرون رو هم میرونند.اصلا دوست داریم مابقی زندگی رو بر خلاف این رودخونه نکبتی شنا کنیم، به کسی چه مربوطه؟! حالا چون همه ی آدم ها، رو به شمال شنا میکنند که نشون دهنده این نیست که اونها مسیر درست رو میرن. مگه کثرت آدم ها نشون دهنده منطق درست اونهاست؟! بگذریم که این حرفها دیگه خریدار نداره. معیار و پارامتر و تعریف خانم و آقای خوب دیگه عوض شده. آزرا و سانتافه و خونه توی الهیه و سی تی زن و پاسپورت آمریکایی و کارخونه و باغ بالا و پایین رو خوشه. پول که باشه. خونه ی بالای تپه که باشه. استخر و سونا و جکوزی که باشه، اونوقت دیگه همه با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگات میکنند که بشر تو مگه چی ت کمه؟! چی میخوای که نداری؟! چرا به بختت لگد می زنی؟! و با داشتن این سندهای سه منگوله و شیش منگوله و بی منگوله تو دیگه هیچ غمی نباید داشته باشی. تو باید خوشبخت باشی. این اصل زندگی امروز این ادمها شده. تو باید خوشبخت ترین آدم روی زمین باشی چون خونه ی دوبلکس داری. چون توالت فرنگی داری. چون توی خونه ات استخر داری و این همون رودخونه ایی که همه افتادند توش و دنبال ماهی قزل آلا میگردند و حالا تو اگر دلت بخواد بر خلاف این آب و این رود و این آدم ها شنا کنی و این اون چیزیه که اونها نمی بینند. اونها نمی فهمند. تنهایی تو رو توی اون خونه دوبلکس ندیدند. صدای لرزونت رو توی همه اون شبهایی که تک و تنها پشت اون پنجره نشسته بودی و موهای بلند شبهای تاریک رو می بافتی نشنیدند. این آدم ها غیر از نوک دماغشون کجا رو دیدند که دست از سر ما بر نمیدارند؟! باز این نگاهت داره همه ی روح و روانم رو میریزه بهم. هر کاری میکنم تصویر نگاهت دست از سرم بر نمیداره. همه جا رد ِ پات هست. رد نگاهت هست. رد صدات هست. آخه تو با این نگاهت میخوای به من چی بگی؟ میترسم. میترسم از شبهای سرد زمستونی که توی راهه. نمیدونم اون موقع هستی یا دوری. هستی یا باز هم میری و نزدیک کوه قاف لونه می کنی. اما اخه ... وقتی تو نباشی چه زندگی یه. وقتی تو نباشی، چه موندنی. بدون نفس هات. بدون شنیدن صدات. بدون عطر تنت. بدون نوازش هات... نذار تنها بمونم لابه لای این آدمهایی که حتی نمیذارن من با یاد تو زندگی کنم . آدمهایی که انگار به همه کارهای کوچک و بزرگ زندگیشون رسیدند و حالا فقط براشون داستان زندگی من و تو مهم شده. میدونی، این آدمها نمی تونند بفهمند که من میتونم با یاد ِ تو زندگی کنم. با یاد تو نَفس بکشم. با یاد تو سفر کنم ... خسته شدم. از این نبودنت خسته شدم. میدونم که تو هم مقصر نیستی. شاید تو هیچ وقت کسی رو مثل من، اینقدر دوست نداشتی. شاید هیچ وقت توی زندگیت کسی نبوده که مثل امروز من دوسِت داشته باشه. شاید، شاید، شاید .میدونی وقتی نیستی هجوم* وحشیانه این شاید ها روح و روان آدم رو داغون می کنه؟! همه چیز رو به یغما میبره ولی وقتی که کنارم هستی دیگه هیچ شایدی توی روحم سرگردون باقی نمی مونه. همه این شاید ها آروم میشه و رسوب میکنه و ته نشین میشه. رد پای تو توی بهترین نوشته های اینجا هم هست. اینجا هم بوی تو رو گرفته. عطر تن تو رو گرفته. آره خسته شدم از این حجم حضور سنگینی که قابل لمس نیست. از این بودن و نبودن ها. تو هم خسته ای. خیلی خسته تر از من. صدات که این رو میگه. نگاهت که این رو میگه. من عادت کردم با این تار تنیده شده ای که تموم تنهایی م رو بغل کرده حتی شبهای سرد زمستونی رو هم سَر کنم. اگر قرار شد توی همون خونه بالای تپه بمونم و از همون بالا کنار استخر، اون شهر تمیز و آسمون آبی رو نگاه کنم نمی دونم اجازشو دارم که دوسِت داشته باشم یا نه؟! اما این رو بدون که همیشه یکی هست که زیر آسمون خاکستری داره با خیال تو زندگی میکنه.چقدر طولانی شد این پستم خوبیش اینه که حس میکنم پستای طولانی رو غیر از تو کسی نمیخوونه خیلی دوست دارم شونصد تا ... میبوسمت + من هنوزم عاشقم و به تاج عشقی که بر سَر دارم، مغرور.
این روزها حرفی برای گفتن ندارم و این به این معنا نیست که شاید حالم خوب باشد. نوشتنم نمی آید دیگر و اگر هم سرسختانه پافشاری کنم ، یک داستان ِ نه چندان جالب از آب در می آید. اشتهایم کور شده. حتا اگر تو باشی و با یک سینی میرزا قاسمی آنچنانی در اتاقم را باز کنی و من با موهای ژولیده لبخند بزنم تا تو جلو بیایی و گونه های ِ رنگ پریده ام را ببوسی. دلم میخواهد با بوسه های ِ ریز و پی در پی مسخ ت کنم. آنقدر که سینی میرزا قاسمی را بگذاری روی صندلی کنار تخت و سُر بخوری زیر پتو که هنوز داغه. اما تو حتا وقتی با من عشقبازی میکنی به من مشکوکی. با همان زبان نیشدار و گزنده ات اعتراف می کنی که به من شک داری. این روزها همه چیز خیال فرو ریختن دارد؛ در و دیوار خانه، حرف های نفرت انگیز و زندگی که به طرز تهوع آوری زشت شده. به لبهای بی رنگم در آینه نگاه می کنم. بین دندانهایم فشارشان میدهم تا رنگ ِ خون زیر پوست ِ نازکش ظاهر شود. اما بی فایده ست. حتا اگر قرمز ترین رژ لبهای قرمز را روی آن بکشم ، باز هم بی فایده ست. بین همان کِش مَکِش من و بیرنگی لبهای ِ من، ناخودآگاه یاد خواننده ای افتادم که یکی اهنگ ش را تا سر حدّ انزجار گوش دادم. این روزها بعد از خوردن ِ قرصهای ِ خواب آور لورازپام و دیازپام و دیگر پام ها، به جای رفتن به اتاق خواب، به خرید میروم. با پلک های سنگین برای ِ ... و ... ، پیامک می فرستم و ساعت ها توی پاساژ ها میچرخم و به این روزها فکر میکنم . خماری این روزها بی شباهت به پریدن از خواب میان ِ رویای ِ راه رفتنمان در یک خیابان ِ مشجّر پاییزی نیست. دستهای تو در جیبهای پالتوی ِ پشمی ات. قدم هایت که بلندند. و من، برای همگام شدن با تو، نفسم به شماره می افتد. بی آنکه نگاه کنی، زیر لب میگویی " تو با مرد های بیگانه رابطه داری " . گلویم خشک میشود از ازدحام اتهامت. از خواب میپرم و به خاطر می آورم خماری ِ این روزها را. دلم این روزها را نمی خواهد. یاد باد روزی را که تنها با خاطره ای از کویر خوش بودم. نبودش به تمامی این بودن های ِ کزایی و کنایه های ِ مشمئز کننده می ارزید. پ.ن : حضور آدم های اطرافم آنقدر سطحی شده که دل کندن از آنها آزارم نمی دهد.
باشد یک روز ، سر فرصت و مجال بنویسم از خداحافظی توافقی . شاید هم از دردش ، از ردپای همیشه ماندنی اش ، از لبخند تلخ آخرین نگاهش . یک روز سر فرصت ، فکر کنم به همه فراموش شده های سهوی . به همه ندیده های محتمل . به همه گوش های آن لبخند و آن نگاه آخر که می کوشند قوی و مغرور و شرایط را درک کننده باشند . یک روز ، بعد اینکه فکر کردم و به نتیجه رسیدم ، اگر رسیدم؛ بیایم و بگویم که چه می شود آدم یادش می رود و خیلی بالغ و پیر و سالخورده و فرتوت ، به توافق تن می دهد . در آغوش می گیرد ، می بوسد ، اشک می ریزد و می گذرد . آدم یادش می رود کودکی هست که فغان می کند : نرو. که شیون می کشد و دستهای کوچکش را دراز می کند ، که چشمهایش هزاران درد برنچیدنی دارد ، که فغان می کند : نرو ... قصّه ها همیشه با بود ِ یکی و نبود ِ آن یکی شروع می شوند .. می شدند هم .. هیچ وقت نشد مادربزرگ قصّه اش را جور ِ دیگری شروع کند که هر دو باشند.. یا هر دو نباشند .. گاهی سرنوشت ِ محتوم ِ قصّه ها آنقدر تلخ می شود که دلت می خواهد سرت را همان جا ، همان آخر ِ تلخ ِ قصّه ، بگذاری زمین و بمیری .. یا .. یا اینکه کسی ناگهان بیاید و شانه هات را محکم تکان بدهد و بگوید : آآآآآآآآآی لعنتی ! بیدار شو .. کابوس دیده ای ..... نه هوا را از تو می گیرم نه خنده هایم را . پاییز ملس شهر را نفس بکش . بانوی شعر خوانی های تو سطرهاست که نمی خندد ...
این تصاویر واقعی است . . . هنوز یک ماه مونده که زمستون توی تقویم روی دیوار از راه برسه اما انگار حتی فصل های امسال هم دلشون نمی خواد قانون مدار باشن. زمستون یک ماه زود تر رسیده! یک ماه! یک ماه یعنی یک برج! برج! برجای بلند! تو این شهر بعضیا باغ برج دارن! باغ برج! مثل باغ سیب! مثل باغ پرتقال! هلو! هلو! هلو! باغایی که اول فروردین قرار نیست شکوفه هاشون یخ بزنه از سرما. قرار نیست! قرار نیست یخ بزنه مثل آدمایی که سقف بالای سرشون نیست یخ بزنه. یه زن با یه بچه ی دو ساله چند متری در ورودی مترو بهت التماس میکنه که ازش ویفر بخری. میخری؟ نمی خری؟ پول داری که بخری؟ داری که نخری؟!! قبل تر از این که مملکت اینجوری به . . . دود . . . بره من همیشه به اون بچه ی دو ساله فکر میکردم. به قول یکی، یه مشت قرص میدن به بچه تا بخوابه. می خوابه؟ چی بهتر از خواب؟ این روزا خیلی ها خوابن. خیلی ها بیدارن که قرار نیست بیدار باشن باید بخوابن و خوابونده میشن! نمی شن؟ نمی شی؟ نمی شه؟ میشن! میشی! میشه! گوسفند های کوچولو. چوپان های دروغ گو. هه! تو پله های مترو یه مردی با دو تا کیسه ی بزرگ مشکی جلوی تو رو می گیره التماس میکنه که اسکاج بخری یا شایدم اسکاچ یا اصلا چه فرقی میکنه ج یا چ؟!! اسکاچ لازم داری؟ اسکاچ چینی؟ برای ظرفای نشسته ی چینی. اصلا ظرف نشسته داری؟ ببینم ناهارچی خوردی؟!! بهش فکر نکن! زیاد فکر نکن تو اونقدر مشغولی که حتی اگر ناهار هم خورده باشی دیگه یادت نمیاد که چی بوده. مرد هنوز داره صدات میزنه و میگه که بچه ی کوچیک داره! آبرو داره! ازت میخواد اگر ازش خرید نمی کنی بهش یه پولی بدی تا دست خالی نره. تو بهش یه پولی میدی. اون دعا میکنه.از ته دل؟ از رو ناچاری؟ اصلا دعاش بالا میره؟ اصلا برای این که شنیده بشه باید بالا بره؟ اصلا این خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست و صدامون در میاد و صداش در نمیاد زیر زمین هم هست! نیست؟ هست. آره هست. نشون به اون نشون که یه حدیث از پیامبرش رو تو واگن زده بودن به این مضمون که چشم تنگ . . . یا قناعت پر کند یا خاک گور . . . گور. گور! گورستان! بهشت زهرا! راستی مترو تا حرم مطهر هم میره! تا بهشت زهرا! بهشت! واقعا بهشت! برای کسی که دستمال کاغذی و فال حافظ میفروشه اونم دونه ای صد تومن چه فرقی میکنه! جناب حافظ دخالت کنین لطفا! شما بفرمایین یه تک بیتی مهمونمون کنین. فال میگیرم. با دستمال کاغذی! عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم کار بد؟ جناب حافظ همون مصرف بی رویه کار خیلی بدیه؟!! حافظ جان به روح که اعتقاد داری؟ یه نگاه تو واگن خانوما بنداز! اینا اصلا ده درصدشون فروشندن! اونقدرفروشندن که به خاله میگم آره! حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم + همچنان التماس دعا ...
کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود بادبادک که می ساختیم تردید نداشتیم که مبادا باد نباشد! حالا نه سنگلاخ نه راه ِ صعب نه دور بودن مقصد درد اینها نیست! دیده ء تَرم از تردیدی است که همواره می پرسد «آیا واقعا این جاده به تو می رسد؟» درد کشیدن از تماشای درد کشیدن سهل تر است... از این بنده ی گنگ هیچ چیز بعید نیست از خدای بالا سر نیز نیست. در نهایت قلبم آرزویی است که با خدا در میان گذاشته ام. اگر اجابت کرد، می آیم و می گویم... خدای ما، خیلی خداست... ! اما اگر اجابت نکرد ... بدانید این خداست که می خواهد به فرشتگانش بگوید: بنده ی من، خیلی بنده است... آنوقت من دهان را بسته نگه می دارم به تندیس بندگی هیچگاه به خیالم نمی رسید که با تمام جانم بگویم «التماس» دعا ...
آمدم دو خط بنویسم ... هنوز هیچ چیز نشده حرفم تمام شد ... خسته ام ... خستگی که گفتن ندارد ... + میدونی گاهی واژه ها کوچکن برای نوشتن ، دل به دل احساست نمیدن. نمیتونند فریاد بشن روی سر مخاطبت که این همه بی انصافی رو حواست هست؟! ... نمیشه این جمله رو بلند نوشت تا مخاطبت بدونه بر تو چی گذشته .. چقـدر فـکـر کـرده ای .. چقــدر بـرای خـودت هـی بیـن حدس و یقـین و تردیـد، روزهـا رفته ای و اومـدی و اخرش ...دلم میخواست بپرسم چرا؟!!!!!.. گاهی واژه ها کوتاهن برای نوشتن. زود به آخر می رسن و نمی تونن تخس باشن و پاهاشون رو روی زمین بکوبن و توی گوش مخاطب کش بیایند که نه!!! ... این رسمش نیست... من اونقدرا هم که تو میبینی، سخت نیستم ...می شکنم ... باور کن می شکنم ... + گاهی طاقتم تموم میشه ... گاهی دلم می خواد واسه یکی حرف بزنم .. زار زار گریه کنم .. از اون روزا بگم بعد خلاص بشم از این همه درد ... دلم می خواد اون یه نفر .. فقط ساکت بمونه و گوش کنه ... اما زود پشیمون میشم ... ترجیح میدم توی دلم بمونه ... + ...
گاهی دلت می خواد خودت و ببری ته دریا و نگه داری همون جا، که آرومه، ساکته، امنه ... موج ها تکونت نمی دن، سایه ی مرغ های دریایی نیست ... توی ساحل کسی منتظرت نمونده، دست و پا نمی زنی برای رسیدن بهش ... اوهوم ... شاید همون وادادگی باشه اصلا ...
آخرین صفحه کتاب چرکنویس رو که می خونم، یاد تو میوفتم. کتاب رو میبندم و میذارمش روی میز .. بوی بارون میاد. یادم نیست شب بخیر گفتی یا نه و رفتی که بخوابی ولی خب من مطمئن هستم که هنوز خواب به چشمهات نیومده. میدونم بیداری و داری توی رختخواب غَلت میزنی. حتما در اطاقت رو بستی و لامپ ها رو هم خاموش کردی و بدون اینکه بری زیر پتو، روی تخت دراز کشیدی و حتی چشمهات رو هم روی همدیگه گذاشتی تا شاید بتونی به خودت و یه سری اندام های حسی بدنت دروغ بگی ولی خودت هم میدونی که امشب حالا حالاها خوابت نمی بره و شب درازی در پیش داری. شمردن همه گاو و گوسفندهای روی زمین و همه شهاب سنگ ها و ستاره های توی آسمون هم هیچ دردی رو دوا نمیکنه. من مطمئنم که تو الان بیاد من هستی ، خیلی خودخواهانه نیست. خودت هم میدونی که نیست. چونکه دوستت دارم. خیلی وقته حس میکنم دوستت دارم .. امشب حال و حوصله نداشتم که این حرفها رو برای همه آدمهای مَحرم و نامحرمی که میان و اینجا رو می خونن بنویسم واسه همین الان که هوا تاریک شده و تو هم خوابیدی، دارم اینها رو یواشکی زیر نور کمرنگ یه شب خواب، فقط برای تو می نویسم تا بیارم و بذارم زیر ِ بالشتت و صبح که از خواب بیدار میشی ببینیش ... اصلا نمیدونم می خونیش یا نه. توی همه ی این مدت بیاد تو بودم . تو خوابیده بودی و من از دور زل زده بودم به تو و توی اون تاریکی، همه ی خط و خطوط صورتت رو اِسکن می کردم. واسه روزهای تنهایی. واسه روزهایی که نیستی. واسه روزهایی که... اصلا ولش کن. نمیشه حالا هم که هستی ماتم نبودنت رو بگیرم. بخودم جرات دادم و اومدم کنارت. پشتت به من بود که با تکون تخت، تو هم تکون خوردی و به سمت من برگشتی. وقتی هُرم نفست خورد توی صورتم، دلم لرزید.. اونجا بود که باز یادم افتاد چقدر دوستت دارم. بغلت کردم و سرم رو گذاشتم روی دستت. موهام ولو شد روی تخت و بالشت و دست و صورتت. خوابیده بودی. خواب خواب. ولی می دونم توی همه ی اون لحظاتی که من تک و تنها نشسته بودم توی اطاق، تو هم خوابت نبرده بود. خم میشمو صورتت رو می بوسم. دنبال یه نشونه آشنا برای عطر تن تو می گردم،که زیر لب می گم اصلا" گور بابای هر چی عطره. مهم بوی تن توست..اینجاست که باز یادم افتاد حالا مدتهاست که من عاشق عطر تن تو هستم.. این روزها همش دارم از تو می نویسم، حواست هست!؟ همش دارم با تو زندگی میکنم. این روزها همش تو رو دوست دارم. این روزها فقط عاشق تو هستم .... شب بخیر
چند وقت پیش ساعت حدود دو بعد از ظهر سوار یک تاکسی شدم ... مسیری که می خواستم بروم از مسیرهای بسیار پر ترافیک بود. خانوم قوی و بزرگی ! سمت چپم نشسته بود و آقای هیزی سمت راستم بود ... وقتی بلاخره موفق شدم که به مرد دست راستی حالی کنم که علاقه ای ندارم پای چپش رو به پای راستم بزند و کمی آرام شده بودم ، خانم قوی سمت چپم تصمیم گرفت به فروغ جون زنگ بزن و شروع به شماره گرفتن با موبایلش کرد. بعد از دو ، سه بار شماره ی غلط گرفتن و هوار کشیدن توی ان گوشی کوچک! فهمید شماره ای که می گیرد غلط است ... بنابراین با دست راستش شروع کرد به گشتن دنبال شماره تلفن توی کیفش به طوریکه آرنجش دقیقا توی دهن من بود ! دو، سه دقیقه ای گشت و شماره را پیدا نکرد و تصمیم گرفت که یک شماره ی دیگر را امتحان کند ... ولی خوب یادش نبود و دوباره اشتباه گرفته بود ! دوباره دستش را کرد توی کیف کذاییش و همان پوزیشن آرنج در دهان بغلی ! رو برای پنج دقیقه اجرا کرد و درست در همین وقت بود که راننده همراه با چند فحش آب نکشیده که مربوط به خانم ها میشد! ترمز زد و دهن من محکم خورد به آرنج خانومه! و همینجا بود که خانم محترم با چنان غضبی به من نگاه کرد که من درد لثه هایم یادم رفت ! و بعد از چند ثانیه گیجی ناشی ازضربه یهو احساس کردم دلم می خواهد با او دعوا کنم ، حتی در گوشش بزنم! و خوب من اصلا از آن دسته ادم هایی نیستم که از دست موتور سوارها، راننده های وحشی تاکسی یا وانت مزداهای آبی یا حتی آدم های فضول و پرحرف عصبانی بشوم ... من عموما آدمی هستم کول ! و تا قبل از این لحظه اگر می گفت ببخشید، کاملا با یه لبخند پت و پهن ! می گفتم خواهش می کنم که دستتان توی حلقم است! اصلا حلق خودتان است ! ولی وقتی آن نگاه شرربار رابه من کرد! یهو عین تام (گربهه!) دیدم دارم قل قل می جوشم و قرمز می شوم! برای خودم هم حتی این حس وحشیانه خیلی جدید بود! ... خلاصه سرتان را درد نیاورم ! من نرسیده به مقصدم از تاکسی پیاده شدم ! و در عوض بین من و او کتک کاری اتفاق نیافتاد! البته منطقی هم نبود ! چون من حتی اگر به حس جدید گودزیلایی خودم بها می دادم کتک می خوردم !!! خلاصه پیاده شدم و مجددا توی صف تاکسی ایستادم ، یک زوجی توی صف بودند جلوی من. من به جرات می توانم بگویم کسی را دور و برشان نمی دیدند. خیلی خوب بود.همین طور ایستاده بودند، آرام آرام خودشان را به هم می مالیدند. نه که دستی و شانه ای ها. کار به زانو ها و پاها و گردن و ... کشیده بود توی صف. من اول یک کمی جا خوردم. آدمی هستم ندیده!! که معاشقه ی غریبه ها به صورت لایو خیلی کم دیده ام . بعد می دانید یک جوری بود کلن. هی با خودم می گفتم ای وای! نگیرنتون. چرا نمی ترسین شما. از دماغتون در نیاد. مغزم اول کشش نداشت برای حرکاتشان اصلن. بعد کم کم توانستم توجیه کنم. کم کم دیدم خب چه خوب واقعن.دمشان گرم اصلن. بعد از آنجا که خیلی خوش گذشت. می دانید توجیه من ازشان تازه به وصال هم رسیده بود. یعنی دیدید آقای هدایت خان نوشتند که لب هاش انگارتازه از بوسه ی گرم فیلانی جدا شده بود اما انگار هنوز سیر نشده بود. دقیقن همان حالت. تشنه ی هم بودند. خیلی. بعد من مثل شتر! آرزو می کردم توی تاکسی اینها بنشینم بفهمم به هم چی می گویند. بعد آها! همین طور که توی صف بودیم یک ماشینی آمد. یک آهنگ دامبولی با صدای بلندپخش می کرد. یعنی من که رقص بلد نیستم چنان قرم گرفته بود که یک هو به این فکر افتاده بودم که الان همه آدم های صف کمر همدیگر را بگیرند و از این مدل قرهای قطاری بدهند خیلی هم بیراه نیست. خیلی هم بخندیم شاید. آخر مگر می شد آدم دلش نخواهد برقصد با این لامصب. نشان به آن نشان که ترافیک هم بود. آقای دامبولی همان طور ایستاده بود و فکر کمر ما را نمی کرد که علی رغم خستگی فراوان قرها در خود نهفته داشت و لحظه به لحظه مهارش سخت تر می شد! پرت نشوم از ماجرا، تاکسی آمد و ما سه تا عقب نشستیم. همچین که آمدم خودم را پهلوشان جاساز کنم که هم صدا بشنوم هم تصویر داشته باشم، آقا کیفش را گذاشت میان من و خودش. نمی دانم واقعن چه فکری با خودش کرد. شاید می خواست آزاد باشد.نمی دانم . چون آخر من هیچ کار بدی نکرده بودم که بخواهد بینمان کیف بگذارد. حالا داشتم پهن می شدم از خنده به خاطر این حرکت که نمی دانید. بگذریم دردسرتان ندهم، تا خود خانه مان من هی سعی می کردم خودم را بهشان نزدیک کنم که بشنوم به هم چه می گویند. یعنی از خودم یه احمقی درست کرده بودم که نمی دانید و خوشمزه اش این جا بود که مطمئن شدم تازه به وصال هم رسیدند. نمی دانم بگویم از کجا این را فهمیدم. شاید از این جا که برای هم نو بودند و هی همه چیز را برای هم توضیح می دادند ولی آدمی که مدتی است به وصال رسیده، کد درست کرده برا همه چیز. اشاره ی سر و چشم گاهی برای طرف کافی ست که بفهمد کی را می گویی ... کدام حالت را. کی را . کجارا . بعد بهتان می گویم که نمی توانستند هم را ول کنند، اصلن نمی دانید چی می گویم ها. یعنی من شهوت به این خالصی ندیده بودم :)) ! یعنی هر بار دختر جم می خورد به خودم می گفتم الان است که در یک حرکت ناگهانی بنشیند روی پای پسر و ( برو آقا تجمع نکن. خانواده نشسته) خیلی خوش گذشت خلاصه. خودتان را در ماچ مردم شریک بدانید. بعله آقا. نخوردیم ماچ تاکسی دیدیم دست مردم. بعله. + برای پست قبلی کامنت خصوصی فرستونده بودین که آدمها ديگه با ديدن اين چيزا مي ترسن ازدواج كنن.و خواسته بودین چيزهاي شادي روي بنویسم و... باید بگم دست خودم نیست این پراکنده گفتن ها، زندگیم این روزها بدون مشورت بامن بشدت تغییر می کند. سردی اینجا رو به گرمی خودتان ببخشید. :)
امروز میهمانی داشتیم .یکی از دوستانی که بخشی از حیطه ی کاریش مربوط به بهزیستی ست آمده بود . من با دخترش دوستم. چهره ی گرفته ی ِ دوستم و مهم تر از آن اشکهای مادرش که آرام با گوشه ی روسری اش پاک میکرد، باعث شد دلیلش را بپرسم. « امروز دختر متولد هفتاد و پنجی را به بهزیستی آوردند که دوران بچه گی اَش را هم در همین بهزیستی گذرانده بود. مادر نداشت و پدرش مردی روانی بود. در زمان طفولیت که به این مرکز منتقل شد، آثار شکنجه های پدر، مث ِ داغ کردن و نشاندن بچه روی بخاری و کبودی های وخیم، روی بدنش دل ِ آدم را بدرد می آورد. . امروز هم که پس از سالها دوباره به این مرکز فرستاده شده ، هفت ماهه از پدرش باردار است » جا خورده بودم. شوک شده بودم . حتا بعد از رفتنشان ، به حال و روز آن دختر فکر میکردم ... و به جریانی به نام بی عدالتی پدر آسمانی. و این باعث شد تصمیم بگیرم این پست را از طرف ِ آن دختر اینجا بنویسم. « حالم دارد به هم میخورد . همه ی ایمانم رو به زوال است » بودی و هستی و پیوسته گوش می کنی. حرفهایی برای گفتن دارم. اما می تونی مث ِ همیشه چشمهایت را ببندی و گوشهایت را از عدم پر کنی. و اما حرفهایم !!! از جنس کفرند. از آن دسته حرفهایی که سر تعظیم در برابرت فرود نخواهند آورد. تلخند و نیشدار. از تنگنای سینه، بیتاب ِ گفته اند. مث ِ زبانه های شعله ی جهنمی که برایم ساختی ، بی قرارند و کلماتش هر کدام نمود قصور تواَند؛ ای پدر! تو هم گمشده ای داری. مث ِ تمامی انسانهایی که پس از اولین دمیدن روحت و آخرین کرنش فرشتگانت گم کردی. انسانهایی که نامت را چون عروسکان مسخ شده، ورد زبانشان کرده اند. چه فاحشانه تبعیض می گذاری !!! چه سخاوتمندانه فقر می بخشی ای غنی مطلق !!! همه سهمت از کنارم بودن، نیستی شد. سقف هستی تو از انبوه کفر فراموش شدگانت، زرد و غبار آلود شده و تو ، همچنان در ابدیت مجهولت تنها مانده ای و هزاران چشم به راه ِ اراده ات ... پ.ن : دلم هوای کودکی اَم را کرد و رفتم دَر صندوقی را که خاطرات ِ آن دوران را در ته ِ آن پیچیده بودم، باز کردم.
|
Aboutآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 LinkDump
Categories
دکتر روان مـغـزیــان |